شمارهٔ ۴۱۳
دل آشفته از نام شراب ناب می سوزدگیاه خشک ما را همچو آتش آب می سوزد
چنان از آتش دل دود آهم مضطرب خیزدکه پنداری درون سینه ام سیماب می سوزد
به بسملگاه شوق کینه پردازان من آن صیدمکه از خونگرمی من دامن قصاب می سوزد
جنون از داغ های تن چنانم بی خبر داردکه گویی جامه ی هستی مگر در خواب می سوزد
ز تاب شمع رویی محفل ما روشن است امشبکه چون پیراهن فانوس ازو مهتاب می سوزد
سلیم از بس دلم سرگرم استغفار عصیان استاگر اشکی ز مژگانم چکد، محراب می سوزد