شمارهٔ ۴۱۱
رونق ناموس را چون عشق رسوا بشکندنام یوسف چون بری، رنگ زلیخا بشکند
پیش ساقی لب ز حرف زهد و تقوی بسته ایمکاسه ی زاهد مبادا بر سر ما بشکند!
بر من از بس منت بال هما آید گرانسایه ی او استخوانم را در اعضا بشکند
از نشاطم صحبت احباب برهم می خوردبشکند گر توبه ی من، جام و مینا بشکند
دل چو الفت کرد با عشق نکورویان بلاستکشتی ما چون برون آید ز دریا بشکند
ترسم از بس دست او می لرزد از شرم لبتشیشه ی اعجاز در دست مسیحا بشکند
با دف و نی جانب میخانه می آید سلیمکس ندیدیم توبه با این شور و غوغا بشکند