شمارهٔ ۳۹۲
گل به غفلت ز گلستان جهان برخیزدغنچه از خواب در ایام خزان برخیزد
گر سبک می روم از بزم تو بیرون چه عجبگرد هر طور که بنشست چنان برخیزد
جسم خاکی ست غباری که میان من و اوستای خوش آن لحظه که آن هم ز میان برخیزد
گر لب تشنه ی خود را به لب جوی نهمدود چون اشک من از آب روان برخیزد
دارد ای دوست ز تو شکوه ی بسیار سلیموای اگر مهر خموشی ز دهان برخیزد