گنج

شمارهٔ ۳۹۱

چو حسن سبز تمنای اهل دید بودمباش گو به چمن گل چو سرو و بید بود
به بزم شوق، پی آب خوردن دل ماسفال سبز به از چینی سفید بود
فلک چگونه گشاید دری به روی کسیکه هر ستاره ی او قفل بی کلید بود
کدام فیض که در محفل محبت نیستچراغ کشته ی این انجمن شهید بود
ترا که فصل شباب است جام می مگذارکه می به دست جوانان حنای عید بود
سلیم را ز جنون نیست بیم کشته شدنکه مست عشق ترا تیغ، برگ بید بود