شمارهٔ ۳۸۱
بی قراران گر ز کوی او برون گامی نهندپیش پای خویشتن از نقش پا دامی نهند
بیدلان را طاقت بوسیدن معشوق نیستمی روند از خود اگر لب بر لب جامی نهند
گلرخان صدبوسه می بخشند و آن را نام نیستاین قدر منت چرا بر ما ز دشنامی نهند
زاهدان صافی دلم گویند و رندان دردنوشچون غلامان هر کجا رفتم مرا نامی نهند
عشقبازان را نشان افسر شاهی سلیمآن قدر نبود که سر بر پای خودکامی نهند