شمارهٔ ۳۷۹
آن کس که ز آسوده دلی رنگ برآردگر شیشه گذارد به بغل، سنگ برآرد
نقصان ز نم اشک نباشد دل ما رااز آب خود آیینه کجا زنگ برآرد؟
چون لاله، سیه خانه شود چشمه ی آتشزان آه که مجنون ز دل تنگ برآرد
فریاد ز محرومی بلبل که رخ اونگذاشت که یک گل به چمن رنگ برآرد
مشکل که کسی زنده بماند به دو عالممژگان تو چون تیغ پی جنگ برآرد
آسان نتوان برد سلیم از کف ما دلدیوانه نخواهد ز بغل سنگ برآرد