شمارهٔ ۳۶۹
می دو ساله به لب های یار من نرسدگل پیاده به گرد سوار من نرسد
چها نوشته ام از بیخودی به نامه ی شوقخدا کند که به دست نگار من نرسد!
دلم همیشه ازان همچو بید می لرزدکه چشم زخم خزان بر بهار من نرسد
ز شوق وصل تو خمیازه در دهان دارمچو گل، شراب به داد خمار من نرسد
مگر به شیشه ی ساعت کنند بعد از مرگکه دست صرصر غم بر غبار من نرسد
حدیث شوق به مکتوب، تا به چند سلیمنویسم و به فراموشکار من نرسد