شمارهٔ ۳۶۷
آبروی تیغ را خونگرمی بسمل بردکی تواند صرفه ای از قتل ما قاتل برد
چشم همراهی مدار از کی که موج از جوش بحرکی تواند کشتی خود را سوی ساحل برد
خضر را هم آگهی از کعبه ی توفیق نیستچون کسی از جستجو راهی به این منزل برد؟
مژده بادا مرغ دل ها را که می بینم دگربر سر آن دست شهبازی که زنگ از دل برد
خضر دایم در سر کوی مغان چون روزگارجاهلان را آورد در مجلس و کامل برد
از شرافت هرکه با ما دم زند، تر می شودخاک هرکس در ره سیلاب آرد، گل برد
لذت دشنام او دل می برد از کف سلیمهمچو شیرینی ندیدم من که تلخی دل برد