شمارهٔ ۳۶۵
وجودم را غم عشق تو ای بیباک میسوزدکجا این را توان گفتن کز آتش خاک میسوزد
میی در ساغر دل دارم از شوق سیهمستیکه موج از گرمی آن چون خس و خاشاک میسوزد
حدیث خوبی او از من حیران چه میپرسیکه برق حسن خوبان خرمن ادراک میسوزد
قدمگاه قدحنوشان سرمست است، ازان دایمچراغ لاله در شبها به پای تاک میسوزد
به زیر لب سلیم افغان خود را میکنم پنهانکه این آتش اگر گردد بلند، افلاک میسوزد