گنج

شمارهٔ ۳۵۶

سودی به ره عشق ز تدبیر نباشدیک کار نکردیم که تقصیر نباشد
بی زلف تو آرام به فردوس ندارمجایی نتوان بود که زنجیر نباشد
در هر نفسی رنگ دگر برکند این باغبا غنچه بگویید که دلگیر نباشد
آیینه به کف گیر که از رشک بمیریمدر کشتن ما حاجت شمشیر نباشد
افسوس جوانی، که خرد هر که ستوریپرسد ز فروشنده که این پیر نباشد!
معشوق جوان را چه غم عاشق پیر استنقصان شکر نیست اگر شیر نباشد
فریاد سلیم از ستم او که ندارمیک شکوه که چون گریه گلوگیر نباشد