شمارهٔ ۳۴۹
دارم هوس رخصت آهی و دگر هیچچون صورت چین از تو نگاهی و دگر هیچ
در کشتنم از بس که طلبکار بهانه ستکافی ست همین نام گناهی و دگر هیچ
صد ره به دل خویش چو ویرانه گشودیمخواهیم درآیی تو ز راهی و دگر هیچ
ای خضر، کسی از تو ره چشمه نخواهدما را برسان بر سر چاهی و دگر هیچ
از حاصل دنیاست قلندرصفتان راچون شمع، همین ... رو کلاهی و دگر هیچ
گتیم سلیم این همه در هند و ز عصیانداریم همین روی سیاهی و دگر هیچ