شمارهٔ ۳۴۲
هر کجا حرف تو آید به میان، گل گوش استهمه تن شمع زبان است، ولی خاموش است
صبحدم بلبل شوریده کجا، خواب کجابگذارید که از نکهت گل بیهوش است
نیست چشمی که ز آهم نبود اشک آلوددود غمخانه ی ما نوحه گر خاموش است
در کفم گر درمی هست چه دانم ز کجاسترقم سکه ی انعام جهان مغشوش است
هیچ کس نیست که از حرص نخورده ست فریبهمچو نرگس همه را حلقه ی زر در گوش است
بهترین گوهر گنجینه ی هستی سخن استگر سخن جان نبود، مرده چرا خاموش است؟
قدردانی ز حریفان چو نمانده ست سلیمبه نوازش چو سبو دست خودم بر دوش است