شمارهٔ ۳۴۱
لطف این دلشکنان [در حق] ما معلوم استهر که دارد کرمی، آن به گدا معلوم است
می برد حسرت کوی تو ز دنیا خورشیددارد از بهر همین رو به قفا، معلوم است
مرد بی برگ و نوا را ز جهان رنگی نیستحال دست تهی از رنگ حنا معلوم است
شاهد پاکی طینت، سخن ما کافی ستجوهر ذاتی چینی ز صدا معلوم است
می دهد ظاهر هر کس خبر از باطن اورتبه ی پیرهن آری ز قبا معلوم است
زین گلستان به سرت هست تمنای گلیمی توان یافت، ز خار کف پا معلوم است
راستی شاهد ناسازی طالع باشدسرگرانی ضعیفان به عصا معلوم است
ناله ی سوخته حال دل ما پرسیحال این قافله از بانگ درا معلوم است
موج می، خط نجات است قدح نوشان رانیست زاهد به تو معلوم، به ما معلوم است
رقم جبهه خط بندگی ماست سلیمگر ندانند بتان این، به خدا معلوم است