گنج

شمارهٔ ۳۱۱

هما به طالع من بال و پر ز بوم گرفتنسیم گل به رهم عادت سموم گرفت
به روز حشر ترا دادخواه چندان نیستکه دامن تو توانم در آن هجوم گرفت
چو عزم غارت من کرد، اول از دستمجنون عشق تو سررشته ی رسوم گرفت
فروغ حسن تو هرجا که زور پنجه نمودز سنگ، آینه ی آب را به موم گرفت
سلیم، مانع آه دلم نشد ناصحچگونه روزن مجمر توان به موم گرفت؟