شمارهٔ ۲۹۵
کاروان اشک هرگه بی توام از دل گذشتتا به مژگان از غبار خاطرم در گل گذشت
انتقام خویش خون بی گناهان می کشدنیستم آگه که بعد از من چه بر قاتل گذشت
در غم عشق بتان راز جهان از من مپرسغرقه ی دریا، چه می داند چه بر ساحل گذشت
رهرو عشق ترا مقصد نمی دانم کجاستاین قدر دانم که همچون راه از منزل گذشت
برق دامن می کشد از خرمن امید ماحیف اوقاتی که در تحصیل این حاصل گذشت
بس که از بیم عطا کفران نعمت می کننداز سرشک منعمان آب از سر سایل گذشت
لذت آسودگی در خاک و خون غلتیدن استبعد آسایش نمی دانم چه بر بسمل گذشت
از گران خیزی بیابان را به تنگ آورده امکاروان نقش پا هم از من کاهل گذشت
شمع را فانوس حاجت نیست کز منع غرورباد نتواند به پیرامون این محفل گذشت