شمارهٔ ۲۸۱
در دلم بگذشت و چشمم اشک بیتابانه ریختزاهدی را گویی از کف سبحهٔ صد دانه ریخت
خانه ام با سوختن خو کرده، گویا روزگاررنگ این ویرانه از خاکستر پروانه ریخت
دست عقل از حلقهی آشفتگانم دور کردهمچو مویی کز سر زلف بتان از شانه ریخت
از سر دنیا دل من خوش به آسانی گذشتمشت خاکی گویی از دامان این دیوانه ریخت
نیست ممکن کز سرشک دیده، دل رامم شودچند بتوان در ره مرغ هوایی دانه ریخت
چشم مست او نگاهی کرد سوی من سلیمدر بن هر موی من پنداشتی پیمانه ریخت