شمارهٔ ۲۶۰
چنان ز گریه ی من اشک همنشینم ریختکه گریه شد عرق شرم و از جبینم ریخت
فلک موافق هر طبع دید صاف مراازان چو ساغر خورشید بر زمینم ریخت
به من ز عشق تو گردید زندگانی تلخچه زهر بود که دوران در انگبینم ریخت
گذشتم از تو چنان آستین فشان آخرکه داغ عشق تو چون گل ز آستینم ریخت
چنان سلیم به ننگ است نامم آلودهکه همچو قطره ی خون، آب از نگینم ریخت