شمارهٔ ۲۵۷
می بی منت اگر میل کنی، حیرانی ستجامه ی مفت اگر می طلبی، عریانی ست
قصه ی افسر کیخسرو و تاج جمشیدبه سر خاک نشینان که مرصع خوانی ست
آشنایی همه جا از ره نسبت خیزدمست را دوستی ابر ز تر دامانی ست
با چنین کوتهی عمر، بیان نتوان کردقصه ی طول امل را، که سخن طولانی ست
می دوند از پس و پیشم به تماشا خلقیعشق را شور جنون، کوکبه ی سلطانی ست
در تمنای سجود در او کاسته امچون هلال آنچه ز من مانده به جا، پیشانی ست
نتوان گفت می کوثر و آب زمزمشرح کیفیت لعل لب او وجدانی ست
چشم مستی که ربوده ست ز سر هوش مراشیر از نسبت او در پی آهوبانی ست
چاره ی زخم دلم مرهم عیسی نکندخنجری نیست مرا چاک جگر، مژگانی ست
صحبت عشق و جنون گرم چو گردید سلیمکشتی حوصله از شبنم می طوفانی ست