شمارهٔ ۲۴۶
خوش آن کز فکر بیش و کم گذشته ستچو خورشید از سر عالم گذشته ست
نظر تا می کنی در مجلس عمرچو دورجام، عهد جم گذشته ست
گل از خورشید کام خویشتن یافتچه می داند چه بر شبنم گذشته ست
بپرس از دیگران ذوق طرب راکه عمر ما همه در غم گذشته ست
جنون تا پیرهن را می کند چاکگریبان قبا از هم گذشته ست
به درد خود سلیم آن به که سازمکه کار زخمم از مرهم گذشته ست