گنج

شمارهٔ ۲۴۴

غنچه دلتنگ و لاله در خون استزین چمن برگ عیش بیرون است
ز آشنایان ما درین گلشنسرو موزون و بید مجنون است
نوحه بر حال خویش دارد سرواین چنین است هر که موزون است
آسمانش به خاک زنده کندهر که مغرور زر چو قارون است
راه از پای ما به خون خفته ستنیست شبگیر، این شبیخون است!
پر به فکر جهان سلیم مپیچکس چه داند که این جهان چون است