شمارهٔ ۲۳۵
خوش وقت آنکه خصمی گردون ندیده استهر شب ز خیل فتنه شبیخون ندیده است
با من مگو که داغ جدایی ندیده ایصدبار بیش دیده دلم، چون ندیده است؟
ما پستی و بلندی صحرای عشق رابسیار دیده ایم که مجنون ندیده است
فصل خزان مجوی رعونت ز شاخ گلهرگز کسی قلندر موزون ندیده است
هر سو دود سلیم ازان طفل اشک منکز خانه کم برآمده، بیرون ندیده است