شمارهٔ ۲۳۴
جدل از خصم هنر باشد و از من عیب استچون رگ لعل ز دانا رگ گردن عیب است
طعنه خوش نیست به دشمن، که به هم مردان راجنگ کردن چو زنان همره سوزن عیب است
گر کنم شکوه ز بی مهری او عیبی نیستگله از دوست توان کرد، ز دشمن عیب است
خانه ای را که بود بخت سیه فرش دروآفتابش چو گل چشم به روزن عیب است
در دیاری که درو رسم قناعت باشدرفتن مور پی دانه به خرمن عیب است
کسوت سرمه ی ما ماتمیان است دلیلکه پی کشته ی مژگان تو شیون عیب است
منع می می کندم شیخ، ندانم کز چیستکه به مسجد هنر است این و به گلشن عیب است
خلق سرگشته ی چرخند، نه تقدیر خداهمچو دهقان به کف شاه، فلاخن عیب است
کاشکی گل نگذارد به خس و خار سلیمچمنی را که درو پاکی دامن عیب است