شمارهٔ ۲۲۲
صاف می از دگران، لای ته شیشه ز ماستاول کاسه و دردی که شنیدی اینجاست
نیست از قید غم امید خلاصی ما راخط آزادی ما بر ورق صبح فناست
زور بازو به چه کار کسی آید اینجاقوت مرد ره عشق تو در پنجه ی پاست
نتوان دفع غمم کرد کز آیینه ی منریشه ی سبزه ی زنگار ز جوهر پیداست
جهد بی شوق به جایی نرسد در ره عشقبال چون نیست چه حاصل که کبوتر پر پاست
خرقه گر در گرو باده کنم، منع مکننیست چیزی دگرم، عالم درویشی هاست
زاهدان به که نباشند دعاگوی کسیاز لب اهل ریا، فاتحه تکبیر فناست
نیست در شهر به ما حاجت احباب، سلیمگذری کن به سوی دشت که مجنون تنهاست