گنج

شمارهٔ ۲۲۱

به خاک هند مرا تاب زیستن ز کجاستکه چون حباب مرا زندگی به آب و هواست
چنان مدار معاشم ز پهلوی خویش استکه تا فتیله ی داغم ز بندهای قباست
گریختن ز جفای زمانه ممکن نیستکجا رویم که خورشید گردنامه ی ماست
به چشم اهل کمال آسمان و خورشیدشبه دست طفل دبستان، کتاب شاه و گداست
ز ننگ خدمت مخلوق همچو سایه به خاکفتاده ام، که نگویند پیش خود برپاست
نهاده شوق رهی پیش پای من که دروز چوب تیر، پر مرغ را به دست عصاست
ز حسن داده ترا روزگار سامانیکه احتیاج تو ای بت همین به نام خداست
کسی سلیم سلامت نرفت در ره عشقچه خارها که درین راه شعله را در پاست