گنج

شمارهٔ ۱۶۹

زلف تو رنگ و بوی ز عنبر گرفته استلعل لب تو شیر ز شکر گرفته است
با ما چنان که بود دلت، نیست این زمانآیینه ی تو صورت دیگر گرفته است
مکتوب وصل را دلم از شوق همچو طفلصد بار خوانده و دگر از سر گرفته است
سرو از برای خویش در ایام قد اوتعلیم نوحه را ز صنوبر گرفته است
آیینه می کند ز جهان آبرو طلببا آنکه عبرتی ز سکندر گرفته است
بر من ترحم است نه بر گل، که عمر رامن مفت دادم از کف و او زر گرفته است
تنها نه اعتراض کند موج این محیطهر قطره نکته ای به شناور گرفته است
دارند نسبتی، که ز ناهید، آسماندختر به تاک داده و دختر گرفته است
واعظ ز بس که عاشق منبر بود، دلشدر سینه شکل بار صنوبر گرفته است
یارب چه گل شکفته ز مکتوب ما، که بازباد صبا ملول و کبوتر گرفته است
چون لشکر شکسته بر اطراف عارضشهر تار زلف او ره دیگر گرفته است
هرگز کسی نیافته ره در حریم وصلبیهوده چند حلقه زنی، در گرفته است
باز از هوای شعله ی رخساره ای، سلیمچون شمع کشته، سوختن از سر گرفته است