شمارهٔ ۱۶۳
مرا ز آتش تب مغز استخوان خنک استقبای شعله چو پیراهن کتان خنک است
چو شعله سرکشی گلرخان همه گرمی ستبه مشرب دل من یار مهربان خنک است
هزار حیف که صوفی به صد پیاله شرابنشد به باده کشان گرم و همچنان خنک است
به باغ ز آمدن خویشتن پشیمانمچه سود گرمی بلبل که باغبان خنک است
به سایه ی گل و سنبل چه کار مرغان رادرین چمن که چو خس خانه، آشیان خنک است
نشاط انجمن از صحبت عزیزان استچمن برای همین، موسم خزان خنک است
همین ز صحبت واعظ نه مجلس افسرده ستچو صبح از نفس سرد او جهان خنک است
سلیم بس که دلم از نفاق رنجیده ستچو تیغ در نظرم روی دوستان خنک است