شمارهٔ ۱۴۵
شمع بر روی تو سرگرم نگاه افتاده ستکار آیینه ز شوق تو به آه افتاده ست
در سرشت همه کس شوق تو مادرزاد استاز رحم در طلبت طفل به راه افتاده ست
لاله زار است سر کوی تو گویی که درورفته سرها همه بر باد و کلاه افتاده ست
گل دگر خنده ای از چهچه بلبل دارددر ره این چمن آیا که به چاه افتاده ست
کرده نفرین جهان هر که گذشته ست سلیمکه بت راهزنی بر سر راه افتاده ست