گنج

شمارهٔ ۱۴۴

ساغر گلی ز گلشن بیهوشی من استسرمه غبار کوچه ی خاموشی من است
من شعله ام، نهان نتوان داشت شعله راایام بی سبب پی خس پوشی من است
فصل بهار و مستی مرغان تمام شدآمد خزان و وقت قدح نوشی من است
نازم به رازداری خود چون صدف که بحراز موج، جمله لب پی سرگوشی من است
پیراهنم ز یاد لبش بوی می گرفتخمیازه سینه چاک هم آغوشی من است
در هر لباس، جوهر زیبندگی خوش استآیینه داغ طرز نمدپوشی من است
ساغر سلیم من به حریفان نمی دهمموقوف مستی تو به بیهوشی من است