شمارهٔ ۱۳۵
دلم نگاه تو را سخت آشنا دیدهستولی نمانده به یادش که در کجا دیدهست
به چشم من چه عجب گر ز ناز ننشیندغبار کوی تو چون سرمه چشمها دیدهست
به من هر آنچه کند، پیش میتواند بردجهان ز خون دلم دست در حنا دیدهست
فغان ز تربیت آسمان که دانهی مابه کشت پرورش از آب آسیا دیدهست
شکست توبهی زاهد ز شوق ابر بهارچرا پیاله گذارد ز کف، هوا دیدهست؟
ز چشم خویش سیاهی مزن به ما بسیارکه چشم خستهدلان تو چشمها دیدهست
سلیم خاک شد و فرش راه اوست هنوزبه حیرتم که چه زان شوخ بیوفا دیدهست