شمارهٔ ۱۲۸
گدای کوی خراباتم و غمم این استکه باده آتش سوزان و کاسه چوبین است
مزاج باده پرستان گرفته ام در عشقبه جان ازان نبود رغبتم که شیرین است
ز بخت تیره به غیر از زیان مرا چه رسدهزار زخم بر اعضا و جامه مشکین است
خبر ز ناله ی جانسوز کوهکن داردچه شد که صورت شیرین به خواب سنگین است
عجب مدار به زیر فلک ز کثرت خلقهجوم کرده مگس، بس که خانه شیرین است
سر کسی که بجنبد به دهر، نیست سلیمدگر ز خواندن شعرم چه چشم تحسین است؟