شمارهٔ ۱۱۱
شد خزان و در چمن رنگ دگر افلاک ریختبرگ جمعیت فراهم کن که برگ تاک ریخت
بر مشامم بوی او هرگاه آمد از نسیمهمچو غنچه از گریبانم به دامن چاک ریخت
بر بساط این چمن تا همتم دامن فشاندهر گلی کز خون به دامن داشتم هم پاک ریخت
رشته همچون موج لرزد بر سر آب گهربس که آب روی پاکان را جهان بر خاک ریخت
کیسه ی صد پاره ی گل، زر نمی دارد نگاههر کجا داغی نهادم، بر دل صد چاک ریخت
مانده از آشفتگی دستم ز هر کاری سلیمخاک بر فرقم غبار این دل غمناک ریخت