شمارهٔ ۱۱
سخن بست از لبم احرام طوف کعبهٔ دلهاتماشا کن در او چون کاروان کعبه محملها
ز زهد و توبه در کار دلم صد عقده افتادهستبیا ساقی مرا آزاد کن از قید مشکلها
بود سیب ذقن نقل می تحقیق، عارف رابیابان حرم را بر سر چاه است منزلها
ز نی آموز در صحرا سماع بیخودی کردنکمانچهوار باشی چند، کونجنبان محفلها؟
درین صحرا که بیش از دانه دهقان خفته در خاکشبه خود اندیشهای کن تا چه خواهد بود حاصلها
به دریایی که همچون نوح، من افکندهام لنگرسفینه بر سر موجش بود تابوت ساحلها
قیاس مهر و کین هر کسی از خاطر خود کنبه هم چون دانههای سبحه راهی هست از دلها
سلیم امشب به یاد تربت حافظ قدحنوش استالا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها