شمارهٔ ۱۰۸
دلم شکفته نگردد ز بس جهان تنگ استچگونه گل نشود غنچه، گلستان تنگ است
به کام خود پر و بالی نمی توانم زدچو مرغ بیضه به من زیر آسمان تنگ است
به غیر این که دوم در پی هما چه کنمز تیر او به تنم جای استخوان تنگ است
شکوه حسن تو در دل مرا نمی گنجدبه ماهتاب تو پیراهن کتان تنگ است
جرس ز یوسف ما می کند مگر سخنی؟که جای شکر مصری به کاروان تنگ است
سلیم، وسعت صحن چمن چه سود دهدمرا که همچو دل غنچه آشیان تنگ است