گنج

شمارهٔ ۳

شود چو شاد زقتلم دل من و تو مترسز یک گناه که در ضمن آن بود دو ثواب
مپرس حال دل من بخون کیست ببینتو را به پنجه نگار و مرا به چهره خضاب
به خواب روی تو آید به دیده ی من اگرجدا ز روی تو در دیده ی من آید خواب
نکرد منع نگه یا نکرد رازم فاشکدام اثر که به حالم نکرد چشم پر آب؟
زروی کار بر افکندیم نقاب آنگهکه بر فکندی از آن روی دلفریب نقاب
همیشه دارد عشق تو جای در دل منچرا که عشق تو گنج است و جای گنج خراب
زبس که تاب دل بی قرار من بر بوداز این سبب سر زلف تو دارد اینهمه تاب
غم تو با دل و عشق تو با تنم آن کردکه با گیاه کند برق و با کتان مهتاب
همین به جام تو لعل مذاب ریزی و منبه یاد لعل تو ریزم زدیده لعل مذاب
چنان جدا ز تو گرید که فرق نتواندکسی که چشم (سحاب) است یا که چشم سحاب