گنج

شمارهٔ ۱۸

گویند که در قریه ی فین کآب و هوایشمستحسن اطباع و پسند سلق افتد
از صبح که خورشید بر آرد ز افق سرتا شام که خور باز به سمت افق افتد
هر لحظه شتابند سوی چشمه زنی چندکز پرتو روشان به صحاری تتق افتد
وز بیم قرقچی گه آمد شد ایشانغوغا و فغانی به تمام طرق افتد
بیچاره فقیری که فتد گیر قرقچیبیچاره تر آن کس که میان قرق افتد
بس صدمه مراین را که به سر می رسد از سنگبس قید مر آن را که زپا بر عنق افتد