شمارهٔ ۱۶ - عقده ی دل
در طالعم اقتضای فرزندغم نیست مرا اگر نباشد
زیرا که چو دختر است اگرچهبی عصمت و بد گهر نباشد
نخلی است که کام باغبان رازآن لذتی از ثمر نباشد
ورز آنکه ززمره ی ذکور استزاین چند صفت بدر نباشد
گر همچو کسان زشت منظرخوش صورت و خوش سیر نباشد
گویند که در نسب همانااز طایفه ی بشر نباشد
ور دور نباشد از دل خلقورزشت به هر نظر نباشد
هردم ره او زنند اگر چهمحتاج به سیم و زر نباشد
آن به که به غیر دفتر شعراز من خلف دگر نباشد
تا هیچ زمان از آن مخاطردر خاطر من خطر نباشد
فرزند نه و کسی ز فرزندچون من به جهان سمر نباشد
نام پدران به دهر از اخلافروزی دو سه بیشتر نباشد
نام من از این خلف به عالموقتی نه که مشتهر نباشد
نه تربیتی که تا چه ارزدبی دانش و بی هنر نباشد
نه هر نفسیش بایدم گفتپندی که در او اثر نباشد
نه هر شبش از برای کاریخوانند و مرا خبر نباشد نباشد
نه باید از انفعال خلقماز هیچ طرف مقر نباشد
القصه ز قیل و قال فرزندچیزی بجهان بتر نباشد