شمارهٔ ۷۷
بر سر رحم آسمان و یار به کین استآه که دشمن چنان و دوست چنین است
نرگس او رهزن دل آفت دین استشیفته ی چشم او هم آن وهم این است
در نفس آخرین نهفته رخ از منیافت که وقت نگاه باز پسین است
پای براینم که از درت نگذارمگر همه در روضه ی بهشت برین است
یک نظر از لطف سوی گداییایکه ترا ملک حسن زیر نگین است
در غمش از جان خویش بگذر و مگذارمصلحت خویش را که مصلحت این است
گوشه نشین را میان جمع کشاندفتنه که در چشم یار گوشه نشین است
هست ززخم دلم پدید که آنراشوخ کمان ابروی چو او به کمین است
بی رخ خوبش قرین محنت و دردمتا به من ای بخت بد (سحاب) قرین است