شمارهٔ ۲۸۶
مقصود دو مدعای من آمد جفای تونبود رضای مدعی از مدعای تو
خضر و من از حیات ابد بهره یافتیماو ز آب زندگی و من از خاک پای تو
در وصلت اشتداد به هجران تزاید استای درد عشق چیست ندانم دوای تو؟
رفتی و از پیت من و خلقی، ولی ز ضعفمن از قفای خلقی و خلق از قفای تو
هم جان به لب رسیده ز دست وفای دلهم دل به جان زدست دل بیوفای تو
خلق خدای بر تو ز دست فغان مندر شکوه و زدست تو من بر خدای تو
تیری فگنده بر تو و پیکان خود (سحاب)بگذاشت در دلت که بود خونبهای تو