شمارهٔ ۲۶۳
تا برده سیه کاری زلف تو زراهمپیداست که چون میگذرد روز سیاهم
دردا که بمردم به شب هجر و کنون هستاز درد فراق تو بتر شرم گناهم
نه جرأت دیدار و نه یارای نگاهیگیرم که دهد کس به سر کوی تو راهم
از ابر چه فیضی رسد از برق چه آفتبر من که در این باغ نروئیده گیاهم؟
صد ناوک دلدوز به ترکش ز چه داردترکی که به خاک افگند از نیم نگاهم؟
خوانند (سحابم) ولی ار فیض من این استای وای بر آن تشنه که آید به پناهم