شمارهٔ ۲۲۰
زان گونه در فراق تو نومیدم از وصالکاندیشه ی وصال توام رفته از خیال
بخت ار مدد کند به وصالش رسم ولیموقوف بر محال نباشد بجز وصال
از چنگ او چگونه گریزم که می رسدشاهین تیز پر به حمام شکسته بال؟!
لطفت نکرد چاره ی قهر فلک زمنمسکین کسی که گشت به لطف تو مستمال
ممنوع از آن که تا نشوم چون رسن به اوچون منع خود کند چو رسد تشنه بر زلال
چون از غرور حسن نگویی جواب منآن به که نیست پیش توام قدرت سؤال
دایم برش حکایت رفتن کند (سحاب)کو غیر ازین زهر کسی سخنی گیردش ملال