گنج

شمارهٔ ۱۳۰

دل اگر از غم او کار مرا مشکل کردآنچه با من غم او کرد غمش با دل کرد
دید گردون که هلاک از ستم او نشدیمدل بی رحم بتان را به جفا مایل کرد
ز آب چشم آنچه کشد مردمک دیده سزاستزآنکه در رهگذر سیل چرا منزل کرد
هم کف موسوی از نور رخت خجلت کردهم دم عیسوی اعجاز لبت باطل کرد
خواجه بسپرد به ناچار در آخر به جهانبه جهان آنچه زاسباب جهان حاصل کرد
عاقل آن بود که از ساغر آیینه مثالزنگ اندوه ز آیینهٔ دل زایل کرد
دید کز بهر نثارت بودم تحفهٔ جانچرخ در چشم تواش این همه ناقابل کرد
خواست در حشر به دامان زندش دست (سحاب)شرمش آمد چو نگاهی به سوی قاتل کرد