شمارهٔ ۱۴
هست روز واپسینم حسرت اینکافتدم بر وی نگاه واپسین
باشدم تا دامنش ناید به دستبر گریبان دست و بر چشم آستین
گر نباشد مانع آب دیده امعالمی سوزد به آه آتشین
آفریده است ایزدش از جان پاککآفرین بر جانش از جان آفرین
عارفان را زلف او شد دام دلزاهدان را چشم او زد راه دین
هست با شهد لب آن نوش لبهمچو حنظل تلخ طعم انگبین
قصد قتلم دارد و زین غافل استکآرزوی من بود از وی همین
باید آنکو پا نهد در راه عشقبگذرد از جان به گام اولین
حاجتی نبو به تیغ آنکو که هستساعد سیمین و بازوی سمین
عاقبت جان گیرد از من یا ز ناریا بهای بوسه یار نازنین
دور از او شد درفشان مژگان منهمچو نوک خامه ی فخر زمین
زینت دوران و زیب روزگارمیرزای دهر زین العابدین
اختر برج سعادت آنکه هستمنفعل خورشیدش از رای رزین
شوق نیل حضرتش دارد نیالتکیه بر خاک درش خواهد تکین
بر زمین مهر فلک هر شامگاهاز پی تعظیم او ساید جبین
حزم او اشرار را سدی سدیدحفظ او احرار را حصنی حصین
می برد رشک آسمانش ز آستانچون بر آید دست جودش ز آستین
میهمانش از صریر در نیافتجز ندای فاد خلوها خالدین
آنکه باعث خلقت ذات وی استز امتزاج خاک و باد و ماء و طین
ای زبانت مظهر سر خردوی بیانت مظهر سحر مبین
باشدت دل مخزنی کآمد در آندر معنی، گوهر دانش دفین
گشته از کلکت عطارد بهره یابنیست آری خرمنی بی خوشه چین
با سحاب آن فرق دارد خامه اتکآن فشاند قطره این در ثمین
چون زمین جای تو شد نبود عجببر سپهر از فخر نازد گر زمین
دشمنان را قهر تو نار سقردوستان را مهر تو ماء معین
مور اگر عون از تو خواهد کی شودهم نبرد از عار با شیر عرین
تا نبندد دل به شوق خدمتتدر رحم صورت کجا بندد جنین
داغ فرمان تو را از ماه نوکرده خنگ آسمان زیب سرین
صاحبا امید گاها ای که بادتوسن گردون ترا در زیر زین
چند ار دولت به کام غیر شدزین نباشد خاطرت اندوهگین
گه بود عزت گهی ذلت که هسترسم گیتی گه چنان گاهی چنین
دور گردون گر نگین جم نهادچند روزی در کف دیو لعین
مدتی نگذشت از آن چندان که بازجم گرفت از دست اهریمن نگین
خواستم در چند بیتی ذم کنمدشمنان را از کهین و از مهین
پیر عقلم گفت کز این داستانخامشی اولی است خاموشی گزین
کآنچه گوئی بیش از آنند این گروهلعنت الله علیهم اجمعین
قبله گاها بسکه دور از خدمتتجان بود اندوهناک و دل حزین
خویش را بندم به قید مشق خطتا ز بند غم رهد جان غمین
لیک دارم جر و قر طاسی که هستزین یسارم در شکایت ز آن یمین
کاغذی بفرست با قدری مدادتا رهی را منتت دارد رهین
در سفیدی همچو قلب دوست آندر سیاهی همچو روی دشمن این
در صفا چون روی ترکان ختادر صفت چون طره ی خوبان چین
این چو مرآت سکندر صاف و آنهمچو آب خضر با ظلمت قرین
این چو داغ لاله مشک آگین و آندر نزاکت همچو برگ یا سیمین
این چو رای جاهلان بی خردآن چو عقل کاملان خرده بین
مظلم این چون خاطر ارباب شرکروشن آن چون باطن اهل یقین
گر شود لطفت معینم ز آن دو چیزباد بختت ناصر و طالع معین
بر فلک گرد زمین دارد مدارمهر و مه تا در شهور و در سنین
دوستت را پای بر فوق فلکدشمنت را جای در زیر زمین