گنج

شمارهٔ ۱۲

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ن۶۰ بیت
صبح بنمود رخ از چاه افق چون بیژندیده ی رستم گردون ز رخش شد روشن
خسرو روم به سر مغفر رومی چو نهادچاک زد شاه حبش جوشن سیمین بر تن
روز افروخت یکی نیزه ی سیمینه سنانچرخ افراشت یکی خیمه ی زرینه رسن
شد عیان موکب سلطان خور از بهر نثارگشت گنجور فلک را تهی از زر مخزن
یا تو گوئی که درر ریخت از این نیلی ابریا تو گوئی که گهر بیخت ازین پرویزن
داد از محفل جم بزم جهان یاد از آنکجام جمشید برون آمد از این نیلی دن
یا سلیمان فلک کردت گر باره به دستخاتمی را که زدستش بربود اهریمن
آن اثر باد سحر کرد به گل های نجومباز تا صبح کند بزم جهان را روشن
باز تا صبح دهد بزم جهان را زینتکه به هنگام خزان باد خزان در گلشن
لعل و کان باده بر آورد ز مینایی خمبستد این شمع و بر افروخت به فیروزه لگن
هر کسی چید بساط طرب و محفل عیشهر کسی شد به تماشای گل و گشت چمن
گشت در باغ مقام همه چه شیخ و چه شابشد به گلزار مکان همه چه مرد و چه زن
عاشقی نه که نه یاری بودش در پهلوشاهدی نه که نه دستی بودش در گردن
لعل گون جام کشید این به سرود بربطارغوانی قدح این زد به نوای ارغن
یک طرف ماهرخی دست زنان رقص کنانیک طرف زهره وشی نغمه سرا دستان زن
پیش از این زمزمه ی فاخته چون نوحه ی زاغبر آن جلوه ی طاووس چو رفتار زغن
من به کنجی به فغان از ستم چرخ که اوچند با من ستمش پیشه بود کینش فن
دیده ام ز اشک پیاپی به زمین قطره فشانسینه ام ز آه دمادم به فلک شعله فکن
گاه سوزان تنم از کثرت آلام و غمومگاه نالان دلم از فرط بلایا و محن
گاه در این غم جانسوز که تا چند کندآتش فرقت احباب به جان و دل من
آنچه هرگز نکند آتش سوزان به گیاهآنچه هرگز نکند برق یمان با خرمن
گاه دل کرد تمنای سروری که مرابلکه جانی به تن افزاید و روحی به بدن
گاه اندیشه به امید نشاطی که از آنیکزمان جان حزین را برهاند ز حزن
ناگهان سوی من از خطه ی جان پرور ریزدقاصدی آمد چون باد صبا از گلشن
قاصدی دیدن آن هوش رباینده ز سرقاصدی طلعت آن روح فزاینده به تن
جیبش از نامه ز بس گشته معطر گوئیکه نسیمی است گذر کرده به صحرای ختن
نامه ای داد که شد خاطر زارم خرمنامه ای داد که شد دیده ی تارم روشن
نامه نه عقد گهر ریخته بر صفحه ی سیمنامه نه عنبرتر بیخته بر برگ سمن
دیده ام دید از آن نامه ضیائی که ندیددیده ی ساکن بیت الحزن از پیراهن
هم به غیرت خط مشکین نگارش ز خطوطهم به خجلت شکن طره ی یارش ز شکن
همه حرفش به نظر نافه ای از مشک ختاهمه سطرش به مثل رشته ای از در عدن
صفحه اش حجله و الفاظ لطیفش هر یکنو عروسی به معانی دقیق و روشن
خط او چون خط خوبان و نگارنده ی آنفخر ارباب ذکا مفخر اصحاب فطن
میرزای متعالی نسب احمد که بودسر احرار زمان سرور اشراف ز من
آنکه باشد کف او در سخا را دریاآنکه آمد دل او بحر عطا را مخزن
آنکه هنگام سخط کوه شود از بیمشآنچنان نرم که در پنجه ی داوود آهن
با ضمیرش نبرد مهر منیر اسم ضیابا کلامش نکند در ثمین یاد ثمن
هم بیان خرد از ذکر مدیحش عاجزهم زبان قلم از شرح بیانش الکن
چو شود پرتو رایش به سها شعشعه بخشچو شود ابر عطایش به دمن سایه فکن
پرتو مهر شود منفعل از نورسهاخضرت ربع کند شرم ز خضرای دمن
بس گهر زای تراز بحر بود در نیسانبس درر بارتر از ابر بود در بهمن
طبع او گاه سخاوت کف او گاه کرمکلک او گاه نگارش لب او گاه سخن
گر غرض بذل کف بحر نظیرش نبودکش به هنگام سخا بحر نشاید گفتن
پرورش لعل بدخش ار چه پذیرد به بدخشتربیت در عدن ارچه گزیند به عدن
ای گشوده به چمن لاله به بستان سوسنبه دعای تو زبان و به ثنای تو دهن
ای فلک قدر فلک مرتبه ای کز مه نوطوق فرمان تو را کرده فلک در گردن
ای که جاه تو عروسی است کز آراستگیدر خور زیور گوشش نبود عقد پرن
به خدائی که نهال قد خوبان شد از اوثمر آور به ترنج ز نخ و سیب ذقن
به طراوت ده رخسار نکویان جوانبه ضیابخش دل خسته ی پیران کهن
به غبار قدم و خاک درت کآمده اندتوتیائی که از آن چشم خرد شد روشن
که جدا تا شده ام از سر کوی تو بودساحت گلشن دهرم به نظر چون گلخن
اشک من گشته گهربار تر از ابر مطیرآه من گشته شرر بار تر از برق یمن
اشک سرخم به رخ زرد بدآنسان پیداکه همی رویت از برگ زریری ریون
هر کس آری ز تو شد دور مدامش دل و جانتیر غم راست هدف تیغ بلا راست مجن
و آن که آمد به پناهت بود ایمن که بودکلبه ی وادی ایمن ز حوادث ایمن
هر که روزی به دیار تو نماید منزلهر که چندی به جناب تو گزیند مسکن
نیست خوشدل، شودش گرچه به جنت ماوانیست خرم، شودش گرچه به فردوس وطن
به که کوشم به دعای تو که تطویل کلامنبود در بر ارباب خرد مستحسن
تا که بهر امن و بیجاده ز تاثیر نجومپرورش داده به گل تربیت اندر معدن
اشک اعدای تو از بیم تو چون بیجادهروی احباب تو از لطف تو بهر امن