گنج

شمارهٔ ۸ - در نعت حضرت ختمی مرتبت صلی‌الله علیه و آله

۴۲ بیت
خواست چو از غیب ذات شاهد یکتاجلوه دهد در ظهور طلعت زیبا
کنز خفی را کند به خلق هویدابهر تماشای آن جمال دلا را
آینهٔی ساخت از جمال محمد
حرخ مدور نبود ومهر مشعشعانجم و اختر نبود و ماه ملمع
صادر و مصدر نبود و طالع و مطلعبود خود از خلعت وجود مخلع
قامت قائم به اعتدال محمد
یافته گانرا به یمن فر هماییمیدهد از ذلت دو کون رهایی
ملتزم عزتست ورتبه فزاییعین جلالست و ذوالجلال ستایی
بندگی در گه جلال محمد
ذات قدیمی است آن روان مقدسخود به لباس حدوث گشته ملبس
حجت بی‌مثلی خدای همین بسکانچه تصور کنی ز خلق جهان کس
نیست که تا خوانیش مثال محمد
منکر او بر کمال اگرچه محالستور که بود منکر وجود کمالست
ره سپر راه جهل و بغی و ضلالستگمشده دشت و هم و خواب و خیالست
هر که شود منکر کمال محمد
پس علی آنکو به کردگار ولی بودجای نشینش بمسند ازلی بود
حامل اسرارش از خفی و جلی بودقول محمد همان مقال علی بود
قول علی بد همان مقال محمد
فاطمه آن زهره سپهر کرامتفاطمه آن در جزا شفیعه امت
واسطه بین نبوت است و امامتحضرت او داده تا بروز قیامت
با علی و آل اتصال محمد
پس حسن آن بحر حلم و کشتی احسانرهبر جن و ملک حقیقت انسان
بی‌مددش مشکلی نمی‌شود آسانسبط محمد شهی که آمده یکسان
خصلت او جمله با خصال محمد
بعد حسن بر حسین بین و مقامشکوست نگهبان شرع جد گرامش
طرفه طلسمی است اسم اعظم نامشکامده اندر پناه یمن و دوامش
تا به ابد شرع بی‌زوال محمد
بعد حسین کرد آفتاب ولایتسیز بنه برج و تافت بهر هدایت
تا ده و دو برج را رسید نهایتبسته و بگشوده‌اند خوش به حمایت
سد حرام و ره حلال محمد
وان علی و باقر است و جعفر و کاظمباز رضا و تقی دو بحر مکارم
پس تقی و عسگری دو فخر عوالمخاتم ایشان که هست حجت قائم
اوست فرج از برای آل‌محمد
آنکه ز فرط جلال و مرتبت و جاهاز الف قامت است مطهر الله
خواهی اگر نام او در آی بدین راهمیم محمد بگیر و ساز پس آنگاه
وصل بر آن حاء و میم و دال محمد
ملک خدا را یگانه مالک مطلقملک باو قائم اوست قائم بالحق
چون بحرم برزند فراشته بیرقهر روشی را فتد شکست برونق
جز روش شرع خوش مآل محمد
من که صغیر و غریق بحر گناهمرشگ برد آسمان به رفعت و جاهم
کاین ده و چارند در دو کون پناهمحال تباهم مبین و روی سیاهم
بین که سگی هستم از بلال محمد