گنج

شمارهٔ ۲۱ - در هر یک بند از این مربع ترکیب شعر دوم از مولوی رومی قدس سره

۴۵ بیت
بنده را نسبت بمولا ز اعتقادخود ولا باید کمند انقیاد
زین سبب پیغمبر (ص) با اجتهادنام خود و ان علی مولا نهاد
یعنی اینجا بندگی باید ز جاننیست تنها کافی اقرار لسان
بهر آنکس کز دل و جان دوست جوستخواست کارد مغز را بیرون ز پوست
گفت هرکس را منم مولا و دوستابن عم من علی مولای اوست
یعنی ار ما را دو باشد جسم و اسملیک یک روحیم پنهان در دو جسم
آن نه مولا کز طمع تاری تنددست بندد بند بر پایت زند
کیست مولا آنکه آزادت کندبند رقیت ز پایت بر کند
این چنین مولا نبی یا خود ولی استیا محمد (ص) یا وصی او علی است
نور ایمان مایه هر شادی استباعث آزادی و آبادی است
چون بآزادی نبوت هادی استمؤمنان را ز انبیا آزادی است
هر که آزادی گرفت از مصطفیبنده شد بر آستان مرتضی
رهروان طی از سر این وادی کنیدجان نثار مقدم هادی کنید
ای گروه مؤمنان شادی کنیدهمچو سرو و سوسن آزادی کنید
عشق حیدر معنی ایمان بودشادی و آزادی ما آن بود
مژده‌ای یاران که کام جان رواستدر فشان احمد بوصف مرتضی است
کاروان مصر را رو سوی ماستبشنوید ای دوستان بانگ در است
آنکه از این مصر معنی غافل استشهد در کامش چو زهر قاتل است
چونکه بر پا عرصه محشر شودهم سخن با شیعیان حیدر شود
شهر ما فردا پر از شکر شودشکر ارزان است ارزانتر شود
چیست شکر ذوق دیدار علیاستماع لحن و گفتار علی
روز بازار است ای سودائیانخوان اکرام است ای یغمائیان
در شکر غلطید ای حلوائیانهمچو طوطی کوری صفرائیان
چیست صفرا زرد روئی از حسدکه چرا حیدر بدین منصب رسد
شد علی مولا قرار اینست و بسشهر ما را شهریار اینست و بس
نیشکر کوبید کار اینست و بسجان بر افشانید یار اینست و بس
عاشقان را روز وصل آمد پدیدچند باید محنت هجران کشید
یار آمد یار ای اهل ولاخاک راهش دیده را بخشد جلا
نقل بر نقلست و می‌بر می‌هلابر مناره رو بزن بانگ صلا
در غدیرخم پی انعام عامساقی کوثر بکف بگرفته جام
کفر از این موهبت دین می‌شودخاک رشک نافه چین می‌شود
سرکه نه ساله شیرین می‌شودسنک مرمر لعل زرین می‌شود
آری از این مژده اشیا سر بسرگرم وجد و حالتند از خشک و تر
ریگ هامون جمله چون صاحب فناندر ترنم متفق با مؤمنان
آفتاب اندر فلک دستک زنانذره‌ها چون عاشقان بازی‌کنان
نور بلغ تافت بر ختم رسلعالمی شد غرق نور از جزء و کل
پرده‌ها را عشق منشق می‌کندسروحدت را محقق می‌کند
چشم دولت سحر مطلق می‌کندروح شد منصور اناالحق می‌کند
آنکه فانی گشت در عشق علیگر انا الحق گفت حق گوید بلی
چون علی را حق چنین تشریف دادنیست غم گر مدعی محزون فتاد
تو بحال خویشتن می‌باش شادتا بیابی در جهان جان مراد
حزن او را و تو را شادی رواستحب و بغض مرتضی را این جزاست
گشت قائد گر حسودی حیله‌گرهمرهان را برد با خود در سقر
گر خری را می‌برد رو به ز سرگو ببر تو خر مباش و غم مخور
پندهای مولوی را در پذیرگوش جان بگشا به تضمین صغیر