گنج

شمارهٔ ۲۰ - خطاب وجدان به طبیعت

۱۸ بیت
طبیعت ای بهم آمیخته اجزا و ارکانیهویدا گشته از ماهیت اضداد امکانی
بهم پیچیده رنج و راحتی امید و حرمانیعجین گردیده هجران و وصالی در دو درمانی
منقش پردهٔی از کلک صنع حضرت باری
زمینا آسمانا انجما با این همه زحمتکه هریک می‌کشید و میکنید از جان و دل خدمت
بشر میپرورید و میفزائیدش همی حرمتمهیا میکنید از بهر او هر دولت و نعمت
چه میبینید از او غیر از شقاوت جز زیانکاری
طبیعت گو با بناء خود این آشوب و شر تا کیبشر همچون سبع افتاده بر جان بشر تا کی
بگو ای مظهر حق هستی از خود بیخبر تا کیستم تا کی جفا تا کی خطا تا کی خطر تا کی
خود آخر کشته خود بدروی بنگر چه میکاری
زدی بر هم بسی ز اشکسته بالان آشیانها رابر افکندی بسی از بینوایان خانمانها را
ز بیرحمی زدی آتش مکینها را مکان‌ها راتبه کردی تلف کردی زمینها را زمانها را
چه میجویی از این آدم‌کشی وین مردم‌آزاری
اگر از نسل میمون یا نژاد آدم خاکیز مشرق یا که از مغرب زمینی یا که افلاکی
ز یک نوعید با همنوع خود تا چند بی‌باکیچرا اینقدر بی‌رحمی چرا اینقدر سفاکی
چرا اینقدر خونریزی چرا اینقدر خونخواری
بیا و همت خود را یکی صرف فتوت کنبگیتی باز راه دوستی باب مروت کن
بهل بیگانگی در خویش ایجاد اخوت کنخدا را بنده شو تصدیق توحید و نبوت کن
که می‌بیند صغیر این آفت از فقدان دینداری