گنج

شمارهٔ ۱۸ - فی‌النصیحه

۲۴ بیت
ایکه سرگرم باندوختن سیم و زریسیم و ز توشه ره نیست عجب بیخبری
خصم جان تو بود اینکه تو دولت شمریآن نه دولت که بصد حسرت از آن درگذری
دولت آنستکه در گور بهمره ببری
چند اندیشه تعمیر سرایت بسر استتا بکی نقش فلان خانه تو را در نظر است
چند گوئی که چنین زشت و چنان خوبتر استوطنت جای دگر باشد و منزل دگر است
تو در این شهر غریبی و کنون در بدری
مقصد ذات حق از خلقت ما معرفت استمایه دولت تسلیم و رضا معرفت است
مطلقا دادرس روز جزا معرفت استفرق انسان و بهائم بخدا معرفت است
گر تو بی‌معرفت استی ز بهائم بتری
ای تو را طرح وجود از ملک و از حیوانگاه رحمن بتو فرمانده و گاهی شیطان
سعی کن بنده این باش و مشو تابع آنکه اگر تابع شیطان نشوی ای انسان
در مقامات تو بر جن و ملک مفتخری
چشم تحقیق گشا تا که بینی بملاهمه را عاجز و بیچاره چه شاه و چه گدا
اعمی آن نیست که از دیده بود نابینااعمی آنست که نبود نظرش سوی خدا
گر بپوشی نظر از خلق تو صاحبنظری
تا بکی عمر گرانمایه کنی صرف گناهوانگهی فاش که خلقت بنمایند نگاه
میکنی فخر بنا بردن فرمان الهپا بدین میزنی و میشکنی طرف کلاه
شرمی آخر ز خدا کن چقدر خیره‌سری
وقت آنست کسان فاتحه‌خوان تو شونددل تسلی ده خویشان و کسان تو شوند
اقربا بر دهن انگشت گزان تو شوندخلق از روی تحیر نگران تو شوند
تو هنوز از پی ترتیب بخود مینگری
سخنت جمله صغیرا بر ارباب عقولرای عقلست و پسندیده طبع و مقبول
نا قبول آنکه کلامت نه بجان کرد قبوللیک آن به که نگردی توهم از پند ملول
این نصایح بخود آموز که شایسته‌تری