گنج

شمارهٔ ۱۷ - غدیریه در مدح زوج بتول ابن عم رسول علی‌ علیه‌السلام

۴۲ بیت
امروز من اندر سر سودای دگر دارمدرباره می‌خوردن تجدید نظر دارم
خشت از سر خم خواهم یکمرتبه بردارمسرهشته در آن نوشم تا هوش بسر دارم
در میکده مست افتم بی‌زحمت هشیاری
ای مرغ طرب بالی بگشای و معلق زنپائی ز سر مستی بر گنبد ازرق زن
حق حق زن و هوهو کن هوهو کن و حق‌حق زنبر بیخبران تسخر بر بی‌بصران دق زن
کان خلوتی غیبی شد شاهد بازاری
با اهل زمین بر گو کز عرش بشیر آمدخیزید باستقبال آن عرش سریر آمد
بر خیل خراباتی ده مژده که پیر آمدبا جلوه اللهی در خم غدیر آمد
تا حشر ز اهل دل دل برد بعیاری
معشوق ازل از رخ برداشته برقع راهر دیده کجا بیند آن ماه ملمع را
خفاش شناسد کی خورشید مشعشع راآری چو کند در برشه دلق مرقع را
هر دیده ظاهر بین افتد به غلط کاری
از وجه هویت بین نی نسبت تمثالیوجه علی اعلی وجه علی عالی
ای موسی بن عمران جای تو کنون خالیتا کام دلت یابی از آن ولی والی
جای لن از او بینی صدگونه وفاداری
از خاک رهش گردون اندوخته گوهرهاآراسته گیتی را ز افروخته اخترها
تنها نه کنون باشد او ملجأ مضطرهاهنگام بلا از او جستند پیمبرها
این یک ظفر و نصرت آن یک مدد و یاری
گر او نه همی کردی در حق رسل احسانتا حشر نیاسودی نوح از الم طوفان
یوسف نشدی آزاد از زاویه زندانیعقوب نمی‌کردی طی مرحله هجران
ایوب نمی‌رستی از بستر بیماری
استاد ملایک شد جبرئیل ز تعلیمشخاک ره او گردید امکان پی تکریمش
اشیا رقم هستی خواندند ز ترقیمشچون روز ازل گردون خم گشت بتعظیمش
زان یافت چنین رفعت در عین نگونساری
هرکس بغلامانش داخل شد و محرم شدمی‌زیبد اگر گوئی او داخل آدم شد
آدم هم از این رتبت انسان مکرم شدصورت ز علی آورد آنگونه معظم شد
ورنه که سجود آرد بر کهگل فخاری
ای قبله حق‌جویان محراب دو ابرویتروی دل مشتاقان از هر طرفی سویت
نه گنبدگردون را پر کرده هیاهویتدر دیر و حرم مجنون بر سلسله مویت
هم مؤمن تسبیحی هم کافر زناری
تبلیغ محمد (ص) را در کارتو می‌بینمسر تا سر فرقان را اسرار تو می‌بینم
روشن همه عالم را ز انوار تو می‌بینمدر معنی صورتها دیدار تو می‌بینم
خوابی است خوش این یارب یا معنی بیداری
ای پادشه عالم ما خیل غلامانتگر باشدمان دستی داریم به دامانت
ما را بکن از احسان خود قابل احسانتهر عیب و گنه داریم ای ما همه قربانت
می‌پوش به ستاری می‌بخش بغفاری
نعمت علی آن اختر کز برج تو تابان شددر دوده شه صابر بر فقر نگهبان شد
مر جشن غدیرت را ساعی ز دل و جان شدبس مشگل مسکینان کز لطف وی آسانشد
آسان گذران از وی هر سختی و دشواری
من گرچه صغیر استم با وصف تو دمسازمپر کرده جهانی را در مدح تو آوازم
شه صابر از این نعمت کرده است سرافرازمهرکس بکسی نازد من هم بتو مینازم
تا ناز که خود گردد مقرون بسزاواری