شمارهٔ ۱۰۱ - در طلب صلح حقیقی
کی شود در نغمه آید بلبل بستان صلحخستگان جنک را شادان کند ز اعلان صلح
عمر ما بگذشت چون مریخ در دوران جنکخرم آنکو مشتر یوش زیست در دوران صلح
زانزمان کز دامن ما در کشیدستیم پایدست ما را کرده کوته چرخ از دامان صلح
تاکنون دیده است بس فاتح بخود میدان جنگپهلوانی کو که گردد فاتح میدان صلح
جنگ روز عالمی را چون شب دیجور کردای خدا کی میدرخشد اختر تابان صلح
قحط آرامش بشر را قالب بیجان نمودکو کریمی تا بگیتی گستراند خوان صلح
خضر راهی کو در این ظلمتسرا کز همتشتشنگان یابند ره بر چشمهٔ حیوان صلح
شد مشام عالمی آشفته از بوی نفاقاز کدامین سو و زد تا باد مشگ افشان صلح
تا که را گردد وصال صلح بعد از ما نصیبروزگار ما که طی گردید در هجران صلح
گر شمارا اوفتاد آن شاهد زیبا بدستباری ای نوع بشر جان شما و جان صلح
لاف انسانیت و آنگاه پشتیبان جنگجان من آنسان کامل هست پشتیبان صلح
جنگ تا دوزخ کشاند صلح تا جنت بردآن بود پایان جنگ و این بود پایان صلح
مادران و خواهران را مسئلت باید ز حقتا مقدر گردد از بهر بشرام کان صلح
راستی جنگ جهانی نیست غیر از قهر حقگردد از سیل معاصی منهدم ارکان صلح
بندگانرا باید اول صلح کردن با خدایآری آری ترک عصیان خود بود بنیان صلح
گرچه از جنگست عالم بیسروسامان صغیرهست امید اینکه یزدانش دهد سامان صلح