شمارهٔ ۹۹ - بمناسبت مراجعت جناب آقایام یرعباس نعمتاللهی
باد این بوی خوش از دشت ختا آورده استنی ختا گفتم از آن زلف دوتا آورده است
چشم ما را سرمهئی آورده از خاک درشراستی شرط محبت را بجا آورده است
درد و رنج و محنت و غم از بر ما بسته رختدولت و اقبال و عزت روبما آورده است
جان نمیگنجد بتن از شادمانی گوئیامژده رحمت پیمبر از خدا آورده است
باب شادی شد بدل مفتوح گوئی جبرئیلآیهٔ انا فتحنا از سما آورده است
فاشگویم یک جهان فضل و شرف در اصفهانمیرعباس از در شاه رضا آورده است
نور چشم حضرت نعمت علی شه کز جمالچشم ما را یک فلک نور و ضیا آورده است
دیده اهل صفا روشن که آن روشن روانیک بهشت جاودان با خود صفا آورده است
این گل گلزار زهرا سروبستان علی استکس نگوید اینصفا را از کجا آورده است
چون صغیر بینوا را تحفهئی لایق نبودچند شعری هدیهٔ آن خاک پا آورده است